
دلم بد جوري گرفته انگار بازم پا به مسيري اشتباه گذاشتم انگار باز زياده خوش بين بودم
تو زندگي هيچ وقت نخواستم خودمو بزرگ جلوه بدم دوست داشتم کوچکتر از اوني باشم که هستم
دوست داشتم کسايي که اطرافم هستن و حالا خودشونو دوست ميدونن دوستاي واقعيم باشن کسايي که بهشون تکيه کنم
زماني که غمگين بودم با شادي دوستانم خنديدم تا مبادا شاديشان خراب شه و وقتي شاد بودم با گريه دوستم گريستم تا مبادا در دلش احساس تنهايي کند
هميشه ديدن افرادي که درک و شعور داشتن منو به زندگي دلگرم مي ساخت دوست داشتم با اونا دوست باشم تا بتونم خودمو در آيينه اينچنين دوستاني ببينم.....................
......................همه جا آرام و ساکت بود وزش باد سردي از پنجره خونه ي قديميمون که حتي در گرم ترين روزاي گرم کوير حس و حال سردي داشت تنم را به لرزه انداخت چشمانم همراه با پرده هاي آويزان که انگار با آهنگ باد مي رقصيدند حرکت ميکرد و نا گاه خودم را در ديار خاطراتم ديدم خاطراتي که گرد کهنگي بر آن نشسته بود خاطراتي که ديگر کسي از آن ياد نمي کرد راستي چرا؟!!!
به رفتن ادامه دادم رفتم و رفتم از کوچه خيابانهاي گذشته عبور کردم انگار همين ديروز بود.......
در انتهاي يکي از کوچه هاي بن بست ذهنم باغي بود که درختانش به آسمان رفته بودن ولي در اين باغ که خزان عمر از آن گذشته بود فقط بوي کهنگي شنيده ميشد.شاید این باغ آرزوهام بود. باد سردي از ميان درختان مي وزيد به درون باغ پناه بردم از ميان شاخو برگهاي خشکيده روشني رنگ سرخ یک گل کوچک مرا ايستاند چشمانم را بستم باورم نميشد در اين سکوت و مرگ ......................حالا ديگر سردم نبود چشمانم را باز کردم باز همان اتاق که دوستم پنجره را بسته و يک پتو روم انداخته بود.
مطلب بعد افسانه ای بود که به يکي از دوستان قولشو دادم
اين افسانه مربوط به یونان باستان و در ميان زردشتيان از آن بسيار ياد ميشود که البته من اسمش يادم نيست(همين جا سلام مي کنم به مازيار جونم
)
اما داستان.................
گويند خداوند قبل از اينکه موجودات زنده رو به زمين منتقل کنه اونا رو به صورت جفت جفت و براي هم در کنار هم قرار داده بوده و خلاصه در کنار هم به خوبي کنار هم زندگي مي کردند تا اينکه خداوند اين موجودات زنده که انسان هم يکي از اونا هست مي فرسته به سوي زمين ولي اين بار ديگه جفتا رو از هم جدا مي کنه و در روي زمين پراکنده ..............
هر کس به دنبال گمشده اش مي گردد تا در کنار او آرامش يابد حال اگه بتونه جفت واقعي خودشو پيدا کنه به آرامش و آسايش مي رسه بعضي ها هم در اين مسير به اشتباه مي رن.
............................
حالا اين افسانه بود ولي اصل کلام اينه که آدم اگه در دلش احساس کنه که منتظر کسي هست بچه گانه که نيست هيچ بلکه نشان از بلوغ فکري اوست او به اين درجه از شعور رسيده که اين کمبودو دريافته و حالا به دنبال گمشده ي خويش است تا در کنار او به سعادت دنيوي و ان شاءالله اخروي برسه
به اميد اينکه همه يجوونا به خصوص شما دوستان سعادتمند شين و مثل من بتونيد گمشدتونو پيدا کنيد
در آخر هم بگم اين که من کسي رو دوست دارم و نمي گم دليل بر ترس يا خجالت من نداره بلکه چون اين موضوع فقط به خودم و حديثم ارتباط داره نمي گم
اينم يه دونه عکس با حال برا همه دوستداران
ضميمه :
بازم تشکر از همه ابجي نعيمه- کلوخ بزرگ(عضو انجمن حمايت از بيکاران)-ريحانه -الناز-شيدا-پرند-آبجي سحر خودم-يلدا -مسلم و همه و همه به خدا برا همه دعا در وکردم اگه خدا قبول کنه

