تبليغاتX
خیال سرد

خیال سرد

من از چشم خود آموختم رسم رفاقت را.............که هر عضوی به درد آید بجایش دیده می گرید

ماهها دوری

سلام

بعد از هزار سال برگشتیم به گوشه ی تنهایی

آری برایم هزار سال طول کشید

دوستت دارم

همان تنهایی همیشگی در میان انبوهی از آدمهای اطراف که من بی توجه به آنها و آنها بی توجه به من و خودشان در بستر سردی از زمان به جلو می رانند به دنبال گرمی بی آنکه بدانند گرمی در میان رفتار خوشان نهفته شده و آنها به دنبال پوچند آری مدتی نبودم چون فکرم اصلا کار نمی کرد چه برسه به اینکه بخوام بنویسم (الآن هم کار نمی کنه ها)اما مهم اینه آدم نخواد ناراحتی شو انتقال بده فقط بخواد بنویسه واقعیت را

 بدون هیچ پرده ای ....................

سال نو آمد چون بهاران گذشته و خداوند ۲۴ بهار را به من داد بی هیچ منتی و من از او سپاس گزارم

یک ماه گذشته ولی برا همه آرزوی خوشحالی دارم در این سال تمام گلهایی که بهار را احساس نمیکنن باشد روزی که همیشه سر سبز باشن

یا حق

 

+ نوشته شده در  2006/4/24ساعت 3:19 PM  توسط ساها  | 

حوالی بساط شیطان

حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.


تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
                                           

                                                      نویسندش نمی دونم کیه


چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد

 


ضمیمه:

رفتیم مشهد چه  حالی داد جاتون خالی کلی آرامش بخش بود خوش به حال خودم

شاد باشید همگی

+ نوشته شده در  2005/12/24ساعت 9:2 PM  توسط ساها  | 

پایان انتظار

بحران ما که به سر رسید

Hosted by Tinypic.com


خدا را شکر بالا خره تمام شد
زنداني شدن آن هم در محبس تنهايي خيلي سخته يک پند دوستانه رو از من بپذيريد هيچ وقت تو زندگي کاري نکنيد که در در مسير زندگي سر دو راهي قرار بگيريد که نتوانيد از هيچ کدام بگزريد و وقتي نگاهي به پشت سر مي اندازيد ببينيد همه ي پلهاي پشت سر را خراب کرده ايد خيلي مواظب باشيد خدا که به من خيلي کمک کرد ان شاء اله شما دچار همچين اشتباهي نشويد حتما جوانب راه را بسنجيد بعد قدم در راه نهيد خدا پشت و پناهتان


صبر

Hosted by Tinypic.com


گر صبر کني ز قوره حلوا سازي
مي دونيد که قوره در اثر ماندن گلوگز آن به الکل تبديل مي شود و از شيريني آن کاسته خالا اين ضرب المثل چه منظوري دارد
بارها در زندگي با مشکلات و موانعي برمي خوريم که راه حل منطقي در برابر  آن وجود ندارد حال اگر بخواهيم ا سراسيمگي کاري کنيم نه تنها مشکلي حل نمي شود بلکه چون اين تصميم از روي آگاهي نبوده مشکلات بعدي را در پي خواهد داشت اما اگر انسان صبوري باشيم منتظر موقعيت مي نشينيم که يا راه حل را بيابيم يا اينکه شرايط به گونه اي تغيير کند که ما به مقصود برسيم
اما اين را نيز بايد بدانيم که صبر بي تلاش چيزي جزء از دست دادن فرصت ها ندارد پس ما صبر مي کنيم و در پناه لطف خدا به دنبال موقعيت مطلوب
بسيار کسانند که در اثر نداشتن اين خصيصه دودمان نه تنها خود بلکه ملتي را به باد دادند ناپلئون و يا هيتلر همين اشتباه را کردند.
من هميشه از خدا فقط افزوني صبر را خواستم چون که اگر انسان تحمل داشته باشد بر تمام مشکلات غلبه خواهد کرد.


ایران باستان

ما ايراني هستيم و به ايراني بودن خود افتخار مي کنيم
متن را با خاطره اي آغاز کنم
دو سال پيش در يک کنفرانس علمي در جلسه اختتاميه از يکي اساتيد مجرب دانشگاه تهران خواستند که سخنراني کند ايشان هم در حالي که کارتي در دست داشت به بالا رفت و گفت :ما ايراني هستيم آنهايي که مي گويند ما بي تمدنيم اين عکس را نگاه کنند(عکسي از ارگ تاريخي بم بود قبل از زلزله)

اين است تمدن دو هزار سال پيش ما زماني که اين تمدن پيشگان امروزي بويي از تمدن نبرده بودند کدام يک از آنها مي تواند ادعا کند که ما اينچنين تمدني داشتيم
آري به قول اين استاد ما مهد تمدن بشري هستيم من از تاريخ سر رشته اي ندارم اما اينقدر جسارت دارم که بتوانم بگويم ما مهد تمدن بشري هستيم
اما بحثي که مطرح هست تمدن حال است
متاسفانه امروز بحث تمدن را همراه با پيشرفت علمي مطرح ميسازند در حالي که اين دو قابل جمع نمي باشند در اين که ما از پيشرفت علمي باز مانديم به دلايل مختلف بحثي نيست اما چه چيزي مي تواند يک ملت را از تمدن دور سازد اين مردم هستند که تمدن را منتقل و کامل مي کنند اين مردم هستند که تمدن را ميسازند پس چه بهانه اي مي تواند باشد
تا زماني که ايرانيان مسلمان نشده بودند و دينشان زردشت بود ايرانيان به راستگويي شهره بودند
ايرانيان به اسلام گرويدند ديني کامل براي ما که در هر جزء اش که بنگري  از دروغ نهي کرده است اما حالا چرا چرا ما دروغ مي گوييم اين تنها جزئي از تمدن است
ما ايراني هستيم و ايراني اگر اراده کند مي تواند پس اراده را از ما گرفته اند هوشيار باشيد
در زمينه ي علمي هم ما از همه سر بوديم در طب رياضيات نجوم شعر و ديگر زمينه ها ما بزرگترين ها را داشتيم حالا هم مي توانيم به شرطي که ما بيدار شويم چه کساني يا چه چيزهاي ما را به خواب برده اند فرقي نمي کند اما مهم اين است و بس ما مي توانيم سرنوشتمان را خودمان تعيين کرده و بسويش گام بر داريم
شيخ بهايي حمامي در اصفهان ساخته بود که با يک شمع گرم ميشد ما به بيگانگان اجازه داديم تا براي ربودن اين دست آورد آن را خراب سازند چند نفر آن زمان از خودمان طالب علم شيخ بهايي بودند
ما علي را داشتيم که هنگامي به مردم گفت هر پرسشي داشته باشيد من پاسخ گو عستم شخصي پرسيد که عدد موهاي سر من چند تاست آن زمان حضرت علي گفت اگر مي دانستيد در اين زميني که بر روي آن زندگي مي کنيد چه چيزي دارد اين پرسش را نمي کرديد
اکنون هم هستند کساني که تعصب و غرور بي جا کورشان نکرده و ما مي توانيم از آنها بهره ببريم از علمشان معرفتشان که اسیر تعصبات بی جا نشده.........
به اميد ايراني آباد و سر بلند در تمامي زمينه ها


ضمیمه............
 دوستان از اينکه به من سر ميزنيد ممنون با اينکه من نمي نوشتم بازم ميومديد.متشکر
جک:ترکه سرطان مي گيره به همه مي گه من ايدز دارم زنش مي گه چرا آبرو ريزي مي کني ميگه ميخوام وقتي مردم ديگه کسي تو رو نگيره
ديگه بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
راستي از بخشمونم بگم با رئيس بخش جديد ديگه هيچ اميدي به پيشرفتش نيست ولي من خيلي دوسش دارم خيلي ماههههههههههههه   <<<<<<=استاد
ما که داريم ميريم بقيه هم.................

خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  2005/12/15ساعت 3:6 AM  توسط ساها  | 

دوست داشتن

دوست داشتن

Hosted by Tinypic.com

 

دوست داشتن در متن کلمه واژه ی دو رو به همراه دارد دوست داشتن محبت و عطوفت بین دو نفر می باشد که به بهترین شکل در انسان ظهور پیدا می کندعشق مرحله ای پست تر از دوست داشتن است عشق احساسی است درونی که به انسان اعلام می کند من نیاز مند محبت معشوقم می باشم هنگامی که این عشق و احساس دو طرفه گشت جای خود را به دوستی خواهد داد

بسیار کسان این عشق زمینی را پست می دانند درست است این عشق در قیاس با بعضی عشق ها در درجه ی پایین تری می باشد اما به نظر من این عشق هم مقدس است و خیلی ها با من هم نظرند

انسان با عشق به دنیا میاد با عشق از دنیا میره

*****   با عشق زادم ایدل با عشق میرم ای جان   *****

*****    من بیش از این اسیر زندان دل نباشم    *****

 شهریار

بالاترین مرحله ی دوستی حب الله می باشد اما کسی که نتوانسته عشق زمینی را درک کند چگونه می تواند خود را به این درجه از یقین رسانیده باشد

ابن سینا پس از کسب مراحل متعدد علمی و معرفتی به او گفتند بعد از این همه علم به چه نتیجه ای رسیدی گفت به این رسیدم که من هیچم

حالا انسان در سایه این آزمایشات زمینی می تواند به مسیر نهایی برسد رسیدن به این مقصد بدون طی جاده زندگی امکان ندارد

پس هیچگاه از گفتن کلمه ی دوست داشتن پروا نداشته باشید چرا که کسی دوست داشتن را تجربه نکند اون باید خجالت زده باشد

کسی که بگوید من کسی رو دوست ندارم یا در دل چیزی دیگر دارد یا اصلا آدم نیست

حال این دوست داشتن میتواند دوستی بین انسان و اجسام و موجودات دیگر و در مرحله های بالاتر بین دو انسان و در مرحله ی والای آن بین انسان و خدا باشد

مرحله ی اول مربوط به دوران کودکی است همراه با این حس وارد دوران نوجوانی میشیم و شکل دوم تکمیل میگردد و همراه با این دو است که انسان به بلوغ فکری رسیده و وارد مرحله ی سوم می شود

اما انتخاب دوست یا کسی که انسان بدو دل ببندد همراه با سختیهیی است از آنجایی که ما انسانها مخصوصا ایرانی ها به احساسات معروفیم بسیار پیش می آید  که در این مسیر دچار اشتباه  شویم

زندگی مسیر پر فراز و نشیبی دارد که باید احتیاط کرد حالا اونایی که شکست می خورند یا ۱-غرورشان به آنها اجازه برگشت نمی دهد۲- کسانی که این شکست را قابل جبران نمی دانند و دچار افسردگی می شوند۳-اما گروه سوم می دانند که این پایان راه نیست و به مسیر اصلی باز گشته و ادامه می دهند حتی اگر بار دیگر شکست بخورند

 پس هرگز نهراسید و ادامه دهید و بدانید این پایان راه نیست چون این راه پایانی ندارد فقط باید در مسیر صحیح ادامه داد
باشد که همه بتونن کسی را رو زمین پیدا کنند که لا یق محبتای او باشد و این دوستی دو طرفه باشد(چه اشکالی  داره برا هم بمیرید)اما نباید اینقدر غرق دنیا شوید که خدا رو فراموش کنید مواظب باشید



ضمیمه:

دست دوستان درد نکنه از نظراتشون ممنونم

ماه رمضونم تموم شد آخرین ماه رمضون دانشجویی بود کلی حالیدیم مخصوصا مریضیش خدایی با غذای سلف خیلی سخته هر چی بود تموم شد.

همین جا و همین وقت عید فطر رو به همه تبریک می گم.

اگه دوستان شما رو نلینکیدم خبر کنین به خدا من یادم میره هر چند قابل این حرفا نیستیم

+ نوشته شده در  2005/10/31ساعت 2:25 AM  توسط ساها  | 

دلم گرفته

 

 

دلم بد جوري گرفته انگار بازم پا به مسيري اشتباه گذاشتم انگار باز زياده خوش بين بودم

 

تو زندگي هيچ وقت نخواستم خودمو بزرگ جلوه بدم دوست داشتم کوچکتر از اوني باشم که هستم

 

دوست داشتم کسايي که اطرافم هستن و حالا خودشونو دوست ميدونن دوستاي واقعيم باشن کسايي که بهشون تکيه کنم

 

زماني که غمگين بودم با شادي دوستانم خنديدم تا مبادا شاديشان خراب شه و وقتي شاد بودم با گريه دوستم گريستم تا مبادا در دلش احساس تنهايي کند

 

هميشه ديدن افرادي که درک و شعور داشتن منو به زندگي دلگرم مي ساخت دوست داشتم با اونا دوست باشم تا بتونم خودمو در آيينه اينچنين دوستاني ببينم.....................

 

 

 

 

......................همه جا آرام و ساکت بود وزش باد سردي از پنجره خونه ي قديميمون که حتي در گرم ترين روزاي گرم کوير حس و حال سردي داشت تنم را به لرزه انداخت چشمانم همراه با  پرده هاي آويزان که انگار با آهنگ باد مي رقصيدند حرکت ميکرد و نا گاه خودم را در ديار خاطراتم ديدم خاطراتي که گرد کهنگي بر آن نشسته بود خاطراتي که ديگر کسي از آن ياد نمي کرد راستي چرا؟!!!

 

به رفتن ادامه دادم رفتم و رفتم از کوچه خيابانهاي گذشته عبور کردم انگار همين ديروز بود.......

 

در انتهاي يکي از کوچه هاي بن بست ذهنم باغي بود که درختانش به آسمان رفته بودن ولي در اين باغ که خزان عمر از آن گذشته بود فقط بوي کهنگي شنيده ميشد.شاید این باغ آرزوهام بود. باد سردي از ميان درختان مي وزيد  به درون باغ پناه بردم از ميان شاخو برگهاي خشکيده روشني رنگ سرخ یک گل کوچک مرا ايستاند چشمانم را بستم باورم نميشد در اين سکوت و مرگ ......................حالا ديگر سردم نبود چشمانم را باز کردم باز همان اتاق که دوستم پنجره را بسته و يک پتو روم انداخته بود.

 

 

 

مطلب بعد افسانه ای بود که به يکي از دوستان قولشو دادم

 

اين افسانه مربوط به یونان باستان و در ميان زردشتيان از آن بسيار ياد ميشود که البته من اسمش يادم نيست(همين جا سلام مي کنم به مازيار جونم)

 

اما داستان.................

 

گويند خداوند قبل از اينکه موجودات زنده رو به زمين منتقل کنه اونا رو به صورت جفت جفت و براي هم در کنار هم قرار داده بوده و خلاصه در کنار هم به خوبي کنار هم زندگي مي کردند تا اينکه خداوند اين موجودات زنده که انسان هم يکي از اونا هست مي فرسته به سوي زمين ولي اين بار ديگه جفتا رو از هم جدا مي کنه و در روي زمين پراکنده  ..............

 

هر کس به دنبال گمشده اش مي گردد تا در کنار او آرامش يابد حال اگه بتونه جفت واقعي خودشو پيدا کنه به آرامش و آسايش مي رسه بعضي ها هم در اين مسير به اشتباه مي رن.

 

............................

 

حالا اين افسانه بود ولي اصل کلام اينه که آدم اگه در دلش احساس کنه که منتظر کسي هست بچه گانه که نيست هيچ بلکه نشان از بلوغ فکري اوست او به اين درجه از شعور رسيده که اين کمبودو دريافته و حالا به دنبال گمشده ي خويش است تا در کنار او به سعادت دنيوي و ان شاءالله اخروي برسه

 

به اميد اينکه همه يجوونا به خصوص شما دوستان سعادتمند شين و مثل من بتونيد گمشدتونو پيدا کنيد

 

 

 


 

در آخر هم بگم اين که من کسي رو دوست دارم و نمي گم دليل بر ترس يا خجالت من نداره بلکه چون اين موضوع فقط به خودم و حديثم ارتباط داره نمي گم

 

 

 

اينم يه دونه عکس با حال برا همه دوستداران

 

 

 

 

 

 


ضميمه :

 

بازم تشکر از همه ابجي نعيمه- کلوخ بزرگ(عضو انجمن حمايت از بيکاران)-ريحانه -الناز-شيدا-پرند-آبجي سحر خودم-يلدا -مسلم و همه و همه به خدا برا همه دعا در وکردم اگه خدا قبول کنه

+ نوشته شده در  2005/10/26ساعت 1:25 PM  توسط ساها  | 

مولا

سلام

بیایید در کنار عزاداریهامون اندکی چون علی باشیم

ان شاء الله دراین شبهای پر فیض همه بتونن حاجتشونو بگیرن مخصوصا جوونا حالا چه آرزویی داررن مگه فرقی میکنه

پس

يا علي

برا ما هم اگه قابل دونستید دعا کنید

و اما حالا................................................

اینکه ما چرا تو این مدت آپ نکردیم پیرو مسائل حاشیه ای همیشگی نمی دونم عدد ۱۶ از کجا اومد که ما با خودمون عهدیدیم که پیاما تا ۱۶ نشه بازی نشه اما بی خبر از دنیا   اومد رو ۱۵ قفل شد حالا ما رو می گی هر روز نا امید تر از دیروز.تا اینکه فرشته ی نجات وب ما شیدا خانوم سر رسید و طلسمو شکست ما هم دیگه مهلت ندادیم و مثل ندیده ها پریدیم تودریای نت برای آپیدن

موضوع بعدی اینه که بچه ها به ما گیر دادن که بیا از بخشمون تو وبلاگ بنویس (آخه مثلا خیر سرمون متآسفانه ما هم دانشجوییم)

بخش برق دانشکده فنی دانشگاه شهید باهنرکرمان

در گرایشهای متنوع دانشجو میگیره ولی اینجا یه سوتی دادن(آخه کجای دنیا برا کارشناسی ارشد و دکترای یک گرایش دانشجو می گیرن در حالی که کارشناسیش هنوز نیومده)ولی خوب ما میتونیم

انجمن علمی که با دبیربا مرام و اعضایی پرکاردر جهت بالا بردن سطح علمی بخش از هر تلاشی مضایقه نمی کنن(بودجه ندارن  معرفت که دارن  خوبه همینم نداشتن)

اتاق كامپيوتر كه محشر آقا با حداقل امكانات شاهكار كردن بچه ها(خودمم هستم)

از اساتيد بگم براتون...كي جرئت داره بگه ولي خداييش همشون ماهن

در ضمن اينجا تعداد استادا از دانشجوها بيشترن(چه دروغ بزرگي)

حالا شرح حال اينا باشه برا بعد.....................................................

اينم يه دونه گل برا عزيز تر از جونم

در آخر از كليه دوستاني كه بهم سر ميزنيد تشكر مي كنم

آبجي سحر ريحانه ني ني تكي(از مامان بزرگ برا خاطر موز تشكر كن)

و همه ي دوستان ديگه

يا حق

+ نوشته شده در  2005/10/22ساعت 1:45 PM  توسط ساها  | 

سراب2


فروغ


فروغ فرخزاد فرزند محمد به شناسنامه 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران متولد 15/5 1313 و در گذشته به تاريخ 24/ 11 /1345 كاري نداريم چرا كه پرنده مردني است ما به سراينده مجموعه شعرهاي اسير-ديوار-عصيان - تولدي ديگرو ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد و در يك كلام با هنر و شعر فروغ سرو كار داريم و به نكته اي زندگي نامه اي گريز بزنيم براي دريافت بهتر شعر اوست اگر گاه از سر ضرورت فروغ به عنوان يك انسان بيولو‍يك مثل هر انسان ديگر:مولوي سعدي حافظ پروين اعتصامي و غيره در گذشته و از ميان ما رفته است و صداي اوست كه ماندست  :حرف زدن در اين مورد كار خيلي خسته كننده و بي فايده است .اين يك  واقعيت است كه هر آدم كه بدنيا مي آيد يك تاريخ تولد دارد و .....يك مشت اتفاقات خيلي معمولي و قرار دادي توي زندگيش .......افتاده كه بالاخره براي همه مي افتد
 فروغ با پشت سر گذاشتن سنت كهن شعري دستمايه اي از تجربه هاي بزرگان شعر نو آن زمان:نيما اخوان و شاملو آغاز كرد
فرخزاد مجموعه شعر اسير را در هفده سالگي خود سرود ودر 1341 منتشر ساخت.سروده هاي اين مجموعه نشان مي دهد كه فروغ در 17 تا 20 سالگي بسيار بيش از سن شناسنامه اي خود رشد كرده بود او بي گمان مولوي را هم در صورت و هم و هم در معنا به خوبي در يافته است:

داني از زندگاني چو مي خواهم
من تو باشم تو پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو

فروغ چه در اين سن و سال و چه در نيمه راه كمال به گونه اي هوشمندانه راه مولوي را در صورت شعر ادامه داد:
امشب از آسمان ديده ي تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در زمستان دشت كاغذ ها
پنجه هايم جرقه مي كارد
آنچه شعر زنانه ي فروغ را از شعرهاي مهستي گنجوي يا رابعه يا كه شعرهاي سافو جدا مي كند تأييد او بيشتر بر عواطف و احساسات عاشقانه و نه مضامين تناني است.
اما با تولدي ديگر فروغ پا در شعر نو گذاشت تولدي ديگر هم زايش دوباره ي يك شاعر ئ هم زايش يك جريان و يك رويكرد تازه به شعر فارسي بود اين كار براي فروغ در واقع مثل يك پوست انداختن به همان معني سخت پر رنج و عظيم لفظ به شمار مي آمد.
فروغ در واقع با تولدي ديگر از بند رسته شد.
صداي فروغ اكنون تنها ترين صدانيست آخرين صداي صداها نيست اما رساترين صداي شعر معاصر است كه چون صداي شهرزاد قصه گو در هزارتوهاي زمان باقي خواهد ماند.


                                                            سراب  


حال من پا به مسيري مي گذاشتم كه هيچ گاه به عاقبتش فكر نكرده بودم شايد هم نمي شد براي اين راه پاياني تصور كرد و من نا آشنا به راه فقط مي رفتم پا به بياباني گذاشته بودم كه نه تنها از عطشم نمي كاست بلكه مرا تشنه تر و بي تاب تر ساخته بود دلم مي خواست  مي توانستم گوشهايم را چون چشمانم ببندم كه كه ديگر صداي نوميد كننده باد را كه هر دم فرياد ميزد اين راه را پاياني نيست را نشنوم شايد باد راست مي گفت سرم را به بالا بلند كردم اما نقطه ي اميدي پيدا نبود اما اما من سر سخت تر از اين بودم كه بخواهم در برابر اين نجوا هاي دروني و بيروني سر خم كنم تا اينكه برقي در چشمانم پديدار شد چشمانم را باز و بسته كردم شايد خواب بودم ولي نه خواب نبودم. بيدار بيدار.بيدار تر از گذشته آري اين آب بود اين همان چشمه اي بود كه براي من مي جوشيد فقط برای من .
حالا ديگر راه نمي رفتم تمام انرژي ام را جمع كردم و دويدم به سوي سرنوشتم به سوي چشمه اي كه براي من مي جوشيد چشمانم را بسته بودم و مي دويدم اما هر چه مي دويدم از چشمه دور تر مي شدم مي رفتم و مي رفتم حال خورشيد هم به جنگ من آمده بود زمين را برايم همچون تنوري ساخته بود كه نه وجودم را روحم را مي سوزاند اما باز مي رفتم و اميدوار ادامه مي دادم.
من مي دويدم اما انگار چشمه از من تندتر مي دويد ديگر پاهايم توان نداشتند زانو زدم آن باقي مانده آب بدنم را از چشمانم جاري ساختم .......................دريغ كه چشمه ام سرابي بيش نبود


Hosted by Tinypic.com

ضمیمه                                                                                                       

ضمیمه نداریم التماسم نکن ولی از همتون متشکرممخصوصا شما که منتظر ماندید

+ نوشته شده در  2005/10/3ساعت 11:25 PM  توسط ساها  | 

سکوت

سکوت................

 

سكوت ترنمي بود بر دل سوخته و هميشه خسته ام
سكوت همراه هميشگي من تنها كسي كه با من ماند با من مي ماند.او تنها همدمي  بود كه من دوستش داشتم و از دست ندادمش .اما باز هم من تنهام و شايد چون تنهام سكوت با من مانده !!!چرا سكوت؟!.................
واي چقدر قناري دوست دارم طنين صدايش مرهميست بر زخمهاي روحم به من آرامش ميده اما هميشه ترس از دست دادنش به من اجازه داشتن حتي مونس و همدمي چون قناري نداده
هميشه تا به چيزي دل بستم از همان روز وصال ميشد پهنه ي فراق رو ديد پس من تنها بودم و تنها مي مانم...........
 


 

رز مشکی

Hosted by Tinypic.com


من علاقه ي زيادي به  رز مشكي دارم.يكي از دوستانم به من گفت چرا رز مشكي گفتم : سرنوشت اين گل را چون سرگذشت خودم مي دانم اين گل سياه نيست بلكه از شدت قرمزيست كه به سياهي گراييده قرمزي گل از چه بوده از عشقي كه در وجودش نهاده شده.
حالا رز  ما آسمان بي كران عشقش خاموش چون شب چون سياهي رنگش گشته و در فراق عشقش خاموش مانده.................

عشق زيادي من نيز نه آينده ام را روح و جسمم را سوزاند و خاكستر كرد حالا هر كس از كنار وجود سوخته ام مي گذرد ترس مرا فرا مي گيرد كه مبادا خاكسترم را بر باد دهد چون اين تنها خاطره اوست................. 
  


  Hosted by Tinypic.com

            عیدتان مبارک

ان شاء الله که همه ی ما منتظران واقعی آقا امام زمان باشیم

و دیگه به برکت این روز همه به آرزوهاشون برسند.

پیوست:

 از اینکه چند روزی نبودم معذرت به همین خاطر دیگه این مرتبه داستانو ادامه ندادم باشه برا بعد

 ما به صورت مستقیم و خاص از دوستان تشکر نمی کنیم ولی به همه میگم خیلی ماهین

جوک موک هم نداریم و تا یک استراتژیک دیگه بای

+ نوشته شده در  2005/9/18ساعت 10:12 PM  توسط ساها  | 

در پی آب

سراب ۱

 

زندان بان چشمهايم غل و زنجيري  را كه به پلكهايم زده بود باز كردو گفت آزادي .طنين آزادي در وجودم موج ميزد ترس و دلهره اي همراه با يك شعف كودكانه لرزه به تنم انداخته بود چشمانم را گشودم اطرافم را نظاره كردم انگار تازه متولد شده ام .هيچ چيز عوض نشده بود اما من با همه چيزو همه كس بيگانه بودممغز به جز پردازش آنچه ميديدم فرصتي ديگر نمي يافت.دوباره چشمانم را روي هم قرار دادماحساس تشنگي ميكردم عطش تمام وجودم را گرفته بود از درون دخمه تاريك خود بيرون زدم شدت نور چشمانم را آزار ميداد آنروز خورشيد از ديگر روز ها درخشنده تر و گرم تربود.
به اطرافم تا چشم كار مي كرد نگاه انداختم اما دريغ از يك قطره آب. صداي مهربان مادرم گوشم را نوازش داد كه مي گفت مادر تشنه اي آب مي خواي اما غرور مردانه نگذاشت بگم آري  من

به دنبال جام آبي بودم كه فقط مال من  باشد چشمه اي كه فقط براي من بجوشد.
تشنگي تاب از من بريده بود چاره در اين ديدم كه به صحرا بزنم..........................ادامه دارد


فروغ

                                                      

تصویری از فروغ

                                                         

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيئ
و من ناگه گشايم پر به سويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم


سوتی بزرگ این هفته:

بعد مدتها خیر سرمان عزمامونو گذاشتیم رو هم تا جزم شد که شب بریم مهمونی پیش ممد خودمون.  یک مهمونی دانشجویی .از در که وارد شدیم ممد با تلفن گپ میزد و گفت ساها اینا اومدن ما هم بی خبر گفتیم ممد سعید اونم به اشتباه سرشو تکون داد آقا چشتون روز بد نبینه ما هم مثل همین عصر هجری ها که کمبود محبتم داشتیم پریدیم دم گوشی فریاد زدیم دوست داریم.حالا بعدش کاشی عمل اومد ممد با نامزدش صحبت می کرده .........................

چند تا پیوست:..........................

۱-فردا روز ما اوفتادیم گوشه زندان به همه بگید در راه ترویج وبلاگ بیده آخه کجا واسه دیدن وبلاگ پول می گیرن

۲-خدمت آقا رسول بگم که ما آقا درسامونو خوندیم فرصتو حالا میدیم شما

۳- کم و کاستی بود ببخشید دیگه دانشجویی بود

یا علی

 

+ نوشته شده در  2005/9/11ساعت 11:52 PM  توسط ساها  | 

سراب

ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام از عشق هم خسته

قنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من نقش خوابي بود

اي خدا بر روي من بگشا
لحظه اي در هاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را

فروغ فرخ زاد   


اول سلام چون سلامتی میاره منم که وسط تابستون سرما خوردم سخت محتاج .آخه یا باید آمپول زدیا اینجوری درمان کنیم دیگه بی خطر

دوم اینکه متنای بعدی ما همراش داستان  زندگی یک جوون(اصلا من نیستما) هستش حتما بخونید اسم داستان هم سراب هستش

سوم از تمام کسانی که مرا در این راه یاری نمودن متشکر(آخه دفتر نداشتم آبجیم بهم داد)

+ نوشته شده در  2005/9/10ساعت 11:47 AM  توسط ساها  |